اسباب بازی و بازی فکری در فروشگاه اینترنتی 6خونه
اسباب بازی و بازی فکری در فروشگاه اینترنتی 6خونه

داستان توبه گرگ مرگه

داستان توبه گرگ مرگه

یکی از بهترین روش های آموزش به کودکان از طریق شنیدن داستان می باشد .که امروزه بسیاری از روانشناسان برای حل اختلالات کودکان از قصه درمانی استفاده می کنند  .

هدف‌ آموزشی این داستان  :

این داستان به کودکان می آموزد که به کسی بیش از یکبار اعتماد نکنند . 

 

متن داستان:

 

 

به نام خدایی که سرشار از مهر و محبت است…

یه روزی دو تا گرگ پیر که بسیار مغرور بودند تصمیم گرفتند از یک جنگل به جنگل دیگر بروند تا هم جنگل را تماشا کنند و هم اینکه برای خودشان حیوانات زیادی را شکار کنند و بخورند، آنهاحرکت کردند. اونا توی راه برای هم درباره ی حیواناتی که قبلاً و در جاهای مختلف شکار کرده بودند تعریف می کردند.

اون تا گرگ، بسیار مغرور بودند و خود را اینقدر قوی میدانستندکهمیتوانندهرحیوانیراکهمیخواهندشکارکنند. آنهاتصمیم گرفتند در کنار چشم هایی که در نزدیکی تپه علف های وحشی قرار داشت، کمی استراحت کنند.

در همین لحظه یکی از گرگ ها همونطور که کنار چشمه دراز کشیده بود، صدای زنگوله ای شنید. پس احساس کرد که در همین حوالی باید گله بزرگی از گوسفندان، مشغول چرا باشند. به این سو و آن سو نگاه کرد و ناگهان گله گوسفند را دید.به گرگ دیگر که مشغول خوردن آب از چشمه بود اشاره کرد و گفت : “خوب، عصرانه امروز به استقبالمان آمده، نگاه کن ! روی تپه، یک گله گوسفند مشغول خوردن علف هستند و هیچ حواسشان به اطراف نیست”.

 گرگ دیگر از دیدن گوسفندان بسیار خوشحال شد و تصمیم گرفتند قبل از استراحت یکی از آنها را شکار کنند تا کنار یکدیگر شب با شکوهی را جشن بگیرند و غذای خوب بخورند.

در بین گله گوسفندان، گوسفند مادربزرگی بود که به همراه گوسفند پیری که پدر بزرگ گله بود در گوشهای می نشستند و از مسافتهای دور همه جا را زیر نظر داشتند، تا وقتی که همه گوسفندان مشغول خوردن علف های تازه هستند، از روی تپه به پایین پرت نشوند یا حیوانی به آنها حمله نکند. هر گاه گوسفندی به تپه نزدیک میشد گوسفند پدربزرگ و مادربزرگ بع بع کنان به آنها نزدیک می شدند تا انها متوجه خطر شوند.

همینطورکه گوسفند مادربزرگ در آفتاب برای خود نشخوار می کرد و غذا را در دهانش می چرخاند، ناگهان از جا بلند شد و شروع کرد به سر و صدا کردن. گوسفند پدربزرگ هم از بی تابی مادر بزرگ متوجه دو گرگ سفید مغرور شد. او فوراً همه گوسفندان را در یک جا جمع کرد. گوسفندان که متوجه آمدن گرگ شدند تصمیم گرفتند به جای دستپاچه شدن،به راهکاری تازه و نقشه ای خوبفکر کنند تا مشکل پیش آمده را با موفقیت حل کنند.
آنها همه سر هایشان را کنار هم گذاشته بودند و پدربزرگ و مادربزرگ برای آنها صحبت میکردند و بزرگانی که درون گله بودند، همفکری می کردند. مادر بزرگ و پدربزرگ گفتند :”برای گرگ ها نقشه خوبی داریم.در نتیجه ی همفکری با هم، نقشه ای را در نظر گرفته ایم که با نزدیک شدن گرگ ها نقشه را اجرا میکنیم.

دو گرگ درحالی که چشمانشان برق میزد، کمین کرده بودند،کم کمبه پایین تپه رسیدند. انها متوجه نشدند که گوسفندان آنها را دیده اند. در این لحظه گوسفند پدربزرگ با صدای بلند گفت:”گوسفندان عزیز ! خوب گوش کنید تا ببینید چه می گویم، فردا صبح در نزدیکی گودال بزرگ، تمام گوسفندان خوش گوشت و چاق و چله جمع شوند، گوشت این گوسفندان لذیذ است و آن قدر آن ها چاق و چله هستند که اگر هر حیوانی آنها را شکار کند تا چندین روز احساس سیری می کند و می تواند استراحت کندو دنبال شکار نرود. پس قرار ما فردا صبح است که جشن گوسفندان خوش گوشت و لذیذ را برپا می کنیم و اگر تا فردا صبح، احساس خطری از جانب هر حیوانی کردیم، جشن فردا صبح را فوراًتعطیل می کنیم. “

همه گوسفندان بع بع کنان حرف های پدر بزرگ را تایید می کردند. دو گرگ سفید مغرور به هم نگاهی کردند،و به هم گفتند:”به به ! فردا چه روز دیدنی و جالبی است، چه خبری بهتر از این. پس بهتر است امشب را با یک غذای ساده سر کنیم و فردا صبح گوسفندی چاق و چله را شکار کنیم و تا چند روز سیر شویم”

گرگ دیگر هم گفت:”اگر الان به آنها حمله کنیم همانطور که ازگوسفند پیر شنیدیم، جشن فردا برقرار نمی شود و ما نمی توانیم گوسفندان چاق و چله را فردا شکار کنیم. پس صبر می کنیم تا فردا.

 صبح فردا، طبق برنامه گوسفندان،گوسفند پدربزرگ چهار قوچ خیلی بزرگ را انتخاب کردند و قرار شد که آن چهارقوچ پشت حصاری پنهان شوند و هر وقت پدربزرگ بع بع کرد،از پشت حصارحمله کنند و آن دو گرگ را به درون گودال بیندازند.

 صبح زود دوگرگ هیجانزده نزدیک گودال عمیق آمدند و منتظر ماندند تا دسته گوسفندان چاق و چله و خوش گوشت، در نزدیکی گودال عمیق جمع شوند و آن ها بهترین غذای عمرشان را انتخاب کنند. چهار قوچ انتخاب شده در پشت حصاری منتظر بودند با صدای پدربزرگ که شرایط را آماده برای شروع و ادامه نقشه دید. صدای بلندی سر دادند و شتابان از پشت سر به گرگ ها حمله کردند و دو گرگ را درون گودال انداختند.

 سپس همه بره ها از پشت درخت و حصارها بیرون آمدند و بع بع کنان به یکدیگر تبریک گفتند. گوسفند پدربزرگ به دو گرگ مغرور پیر گفت : “به به ! این دفعه گرگ به دام گوسفندان افتاده!آن دوگرگ کهحیوانات زیادی را شکار کرده بودند، متوجه شدند در دام گوسفندان افتادند بسیار پشیمان شدند. از گوسفند پیر خواستند که آنها را بیرون بیاورد آنها به گوسفند پیر قول دادند که دیگر هیچ حیوانی را شکار نکنند و تنها برای غذایشان از گیاهان استفاده کنند.

 گوسفند پیر با مادر بزرگ گوسفندان مشورت کرد. آنها تصمیم گرفتند چاره اندیشی کنند که برای دو گرگ به دام افتاده چه تصمیمی بگیرند. سپس گوسفند مادربزرگ به سایر گوسفندان گفت بهتر است برای اینکه بهترین تصمیم را بگیریم به پیش شیر برویم و از او برنامه حساب شده ای را طلب کنیم.

 آنها به همراه تعدادی از گوسفندان بزرگتر به پیششیر رفتند. شیر وقتی متوجه ماجرا شد، گفت : “با توجه به شناختی که به روی این دوگرگ دارم به قول و قرارها آن دو اطمینانی نیست، من برای امنیت جنگل در پشت درختی پنهان می شوم سپس شما ریسمانی بلند از درختان پیچک در هم تنیده را تهیه کنید و آنرا به درون گودال بیندازید و دو گرگ را به بالای گودال بکشید. اگر گرگ ها از شما تشکر کردند و به قول خود پایبند بودند عمل آنها قابل بخشش است، اما اگر خیالی به سر آنها زد من خودم در مقابل آن ها می ایستم.”

 آنها به دستور شیر، طناب بلندی از گلهای پیچک در هم تنیده را درست کردند. گوسفند پدربزرگ به همراه گوسفند مادربزرگ سراغ دو گرگی که در گودال گیر افتاده بودند رفتند و به آنها گفتند: “ما باسلطان جنگل مشورت کردیم و به دستور او از خطای شما می گذریم،به شرطی که شما هم قول بدهید آزارتان به حیوانات دیگر نرسد. گرگ ها سرشان را به نشانه تایید تکان دادند و گفتند: ” دلیل آمدن ما به این جنگل دیدار جناب شیر بوده است، شیر، بسیار به ما ارادت دارد و ما هم او را خیلی دوست داریم”

بالاخره گوسفندان، طناب را به درون گودال انداختند و گرگها با خوشحالی از گودال بیرون آمدند. وقتی هردو از درون گودال نجات یافتند و خیالشان راحت شد که از آن دام بزرگ نجات پیدا کردند، غرشی کردند و دندان هایشان را محکم به هم فشار دادند، چشمانشان را تیز کردند و به گوسفندان نگاهیانداختند.

 آب از دهانشان می چکید باغرشی وحشتناک به سمت گوسفندان پریدند. در همین لحظه شیر جنگل از پشت درختان به جلوی آن ها پرید و غرشی چندین برابر آنها کرد. دو گرگ که بسیار ترسیده بودند عقب رفتند. شیر همچنانکهبهطرف آنها حرکت میکرد بلند گفت: گوسفندان یادتان باشد توبه گرگ مرگ است.”

 گردن آن دو را گرفت و به مسافتی دور پرتاب کرد همه حیوانات از درایت شیر بسیار تشکر کردند و با آرامش به زندگی ادامه دادند.

نویسنده : خانم ساناز آذرفرسا

هنرمند گوینده : خانم ساناز آذرفرسا

ویرایشگر :لیلاشفیعی

ویرایشگر: زهرا فاطمی

تمامی مطالب مربوط به سایت 6خونه می باشد و حق کپی رایت آن محفوظ است . در صورت تمایل به انتشار مطالب بادرج لینک امکان پذیر می باشد

اگه داستان رو دوست داشتین، روی دکمه سبز رنگ ضربه بزنید و اونو برای پدر و مادرای دیگه به اشتراک بزارید

ما منتظر نظرات و پیشنهادهای شما هستیم.ما رو خوشحال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید

داستان های دیگه رو هم بشنوید و بخونید و با دیگران به اشتراک بزارین

دراور کودک فروزن

دراور پلاستیکی 4 کشو آذر طرح فروزن

اسباب بازی

اجاق گاز و ظرفشویی اسباب بازی طرح السا و آنا

بازی فکری و استراتژیک کریدور

اسباب بازی تفنگ ساچمه ای در ۶خونه

اسباب بازی تفنگ ساچمه ای

جعبه بزرگ طرح باب اسفنجی هوم کت

جعبه بزرگ طرح باب اسفنجی هوم کت

ست 4 عددی اسباب بازی لوازم خانگی در ۶خونه

ست ۴ عددی اسباب بازی لوازم خانگی

فهرست