اسباب بازی و بازی فکری در فروشگاه اینترنتی 6خونه
اسباب بازی و بازی فکری در فروشگاه اینترنتی 6خونه

داستان صوتی موشها قسمت سوم

داستان صوتی موشها قسمت سوم

موش پیر به همراه همسرش تصمیم گرفتند تا مدتی برای گردش به جنگل های اطراف بروند. آنها وسایلشان را جمع کردند و از چند روز قبل رفتنشان را به بچه ها خبر دادند. بچه موش ها که موش پیر و همسر مهربانش را خیلی دوست داشتد، تصمیم گرفتند تا جاییکه می تونن خوردنیهای خوشمزه برای توی راه موش پیر و همسرش جمع کنند.

موقع رفتن خانم موشه و موش پیرهمه نصیحت هاشون را به بچه موش ها کردند. سپس هر کدوم از بچه موش ها چیزهایی را که برای خانم موشه و موش پیر جمع کرده بودند آوردند.

انقدر تنقلات زیاد بود که خانم موش و آقای موش خیلی خوشحال شدند و گفتند حالا این همه خوردنی های رنگارنگ و خوشمزه را چه طوری میتونیم جابجا کنیم؟

سپس مقداری از هرکدوم برداشتن و درون پارچه ای پیچیدند و به راه افتادند. آنها از مسیر جنگل حسابی لذت میبردند و هوای خنک جنگل همراه با گلهای زیبا کلی آنها را سرحال آورده بود، همین طور که راه میرفتن خانم موشه از خاطرات خوبش تعریف میکرد و آقای موش پیر هم گوش می کرد و می خندید بعد از اینکه خانم موش مهربون ساکت می شد، آقای موش پیر صحبت میکرد

گاهی وقتا کنار درختی می نشستند و غذای خوشمزه که بچه ها براشون جمعآوری کرده بودند را می خوردند. بعد از چند روز، وقتی که داشتند جنگل را میگشتند، صدای آبشاری را شنیدند. آنها به نزدیک آبشاری رسیدند که آب زلال و تمیزی داشت. تصمیم گرفتند به کنار آبشار بروند و مدتی را در آنجا استراحت کنند.

در همین لحظه، موش پیر متوجه شد که روباه سفیدی در نزدیکی آبشار هست و داره تلاش میکنه تا تخم غاز سفیدی را که بالای آبشار لونه کرده و آنجا تخم گذاشته رو برداره .

دو تا موش پشت تپه پنهان شدند تا ببینند روباه چه کار میکنه؟ روباه به بالای آبشار رفت. یکی از تخمهای غاز رو برداشت و سپس از تپه پایین رفت. اون تخم غاز را درون دستاش محکم گرفته بود. موش پیر از اینکه دید غاز وحشی درون لوله نیست تا از تخمها نگهداری کنه ناراحت شد و به خانم موش مهربون گفت:”باید هر طوری شده تخم غاز وحشی را از دست روباه نجات بدیم. چون اگه غاز وحشی بیاد ببینه که تخمش درون لوله نیست خیلی ناراحت میشه.”

پس به سمت روباه دوید و همسرش کنار تپه ایستاد. موش پیر از پشت، سنگ بزرگی به گردن روباه زد . در همین لحظه موش پیر پرید و گردن روباه رو محکم دندون گرفت. روباه حسابی عصبانی شده بود متوجه شد که موشی پشت گردن او قرار گرفته.

به موش گفت: “هرچه سریع تر پشت گردن من رو رها کن وگرنه تو را در دستانم له می کنم و سپس مثل یک لقمه چرب تورو به زیر دندان هایم می گذارم.” موش پیر گفت:”به شرطی تو را رها می کنم که تخم غاز وحشی را زمین بگذاری.”

روباه که به هیچ وجه حاضر نبود تخم غاز را زمین بگذارد خودش را محکم به این طرف و آن طرف تکان میداد اما موش پیر او را محکم گرفته بود و در بدن او را حسابی دندان میگرفت. روباه خیلی آشفته بود خود را به درخت ها و تخت سنگ ها می زد اما موش پیر جایش را عوض می کرد و هر موقع یک قسمت از بدن روباه را دندان میگرفت.

ناگهان روباه خودش را محکم به یک طرف تکان داد و موش پیر را به سمت آبشار پرت کرد. موش به روی زمین افتاد و قل خورد به کنار دریاچه رسید و ناگهان چون سرعت آبخیلی زیاد بود نتوانست خودش را بگیرد تا از آبشار پایین نیفتد.موش پیر به لبه آبشار رسید و هر چه تلاش کرد تا خودش را بگیرد باز نتوانست و همینطور که داشت از دیواره آبشار پایین می افتاد،  دستش را به گیاهانی که از آبشار آویزان بود گرفت تا بتواند خودش را نجات دهد.

خانم موش مهربان که حسابی آشفته وکلافه بود و میخواست موش پیر را نجات دهد به سمت موش پیر دوید در همین لحظه روباه متوجه خانم موش مهربان شد و گفت:”به به امروز روز غذاهای خوشمزه است” و همانطور به سمت خانم موش مهربان رفت تا بتواند در کنار تخم غاز وحشی او را هم شکار کند.  طناب گیاه پیچک هم داشت پاره می شد و موش پیر داشت از آبشار پایین می افتاد .

در همین لحظه غاز وحشی از راه رسید و با دیدن روباه و تخمی که در دستش بود متوجه ماجرا شد. به سمت پایین آمد و با نوک تیزش پشت یقه موش را گرفت و او را به روی تپه انداخت.

سپس دوباره با نوک تیزش به بدن روباه زد و از هر سمتی که پرواز می کرد ضربه ای به بدن روباه می کوبید . هر چه روباه را دور می کرد باز از طرف دیگر می آمد. آنقدر بدن روباه را سوراخ سوراخ کرد که روباهتخم را به زمین گذاشت و روی زمین افتادو از درد به خود می پیچید.

آنها حسابی به جون روباه افتادند. او با تلاش زیاد خودش را از دست آنها رها کرد تا بتواند در مکانی دور از چشم آنها پنهان شود.

غاز وحشی از موش پیر و همسرشخیلی تشکر کرد و آنها با کمک هم تخم غاز وحشی را به درون آشیانه غاز در کنار تخم های دیگر قرار دادند. سپس غاز وحشی سوتی را که از برگ درختی درست شده بود به گردن موش انداخت و به او گفت هر زمان که نیاز به کمک داشتید کافی است که درون این برگ بدمی تا من هر کجا باشم صدای سوت تو را بشنوم و به کمک تو بیایم. موش و همسرش از غاز وحشی خداحافظی کردند و به راهشان ادامه دادند.

اگه داستان رو دوست داشتین، روی دکمه سبز رنگ ضربه بزنید و اونو برای پدر و مادرای دیگه به اشتراک بزارید

ما منتظر نظرات و پیشنهادهای شما هستیم.ما رو خوشحال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید

داستان های دیگه رو هم بشنوید و بخونید و با دیگران به اشتراک بزارین

دراور کودک فروزن

دراور پلاستیکی 4 کشو آذر طرح فروزن

اسباب بازی

اجاق گاز و ظرفشویی اسباب بازی طرح السا و آنا

بازی فکری و استراتژیک کریدور

اسباب بازی تفنگ ساچمه ای در ۶خونه

اسباب بازی تفنگ ساچمه ای

جعبه بزرگ طرح باب اسفنجی هوم کت

جعبه بزرگ طرح باب اسفنجی هوم کت

ست 4 عددی اسباب بازی لوازم خانگی در ۶خونه

ست ۴ عددی اسباب بازی لوازم خانگی

فهرست