اسباب بازی و بازی فکری در فروشگاه اینترنتی 6خونه
اسباب بازی و بازی فکری در فروشگاه اینترنتی 6خونه

داستان صوتی موشها قسمت چهارم

داستان موشها قسمت چهارم

یکی از بهترین روش های آموزش به کودکان از طریق شنیدن داستان می باشد .که امروزه بسیاری از روانشناسان برای حل اختلالات کودکان از قصه درمانی استفاده می کنند  . ار طرف داستان های صوتی این امکان را به پدر و مادر ها می دهد که هر زمان که آنها توانایی خواندن داستان را ندارند فرزندان آنها بتوانند به قصه های صوتی گوش دهند و از داستان های آموزنده استفاده کنند.

هدف‌ آموزشی این داستان  :

• مهارت حل مسئله
• طریق تصویر سازی و تخیل در تغییر روحیه در لحظه
• هدفمندی
• تفکر با انگیزه در زندگی

 

 

موش پیر و و خانم موش مهربان بعد از نجات دادن تخم غاز وحشی راه خود را در پیش گرفتند آنها حسابی از طبیعت لذت می بردند و آقای موش پیر که می دانست موش مهربان از گلهای رز قرمز بسیار خوشش میآید، هر کجا به آنها برخورد می کرد تعدادی از آن ها را می چید و دسته می کرد و به موش مهربان تقدیم می کرد. آنها گاهی از درختان بالا می رفتند و به روی شاخه تنومندی مینشستند و خانم موش مهربان شروع میکرد به آواز خواندن و آقای موش پیر هم به همراه او تکرار می کرد.

همین طور که اونها به روی شاخه نشسته بودند از دور متوجه دو موش جوان و تعدادی بچه موش شدند. آنها از دور نگاه می کردند تا ببینند آن موشهای سفید و خرمایی از کدام دهکده وارد جنگل آن ها شدند.

دو موش جوان و بچه ها با هم صحبت می کردند و در حال حرکت بودند. موش پیر از دور به موش جوان سلام کرد اون ها  از حرکت ایستادند و به اطراف نگاه کردند. بچه موش ها گوش هایشان را تیز کرده بودند و موش خانم جوان هم متوجه شد که موش پیر و خانم موش مهربان روی شاخه درخت نشستند

موش جوان به شوهرش اشاره کرد و او را متوجه موش پیر و همسرش کرد وبه همسرش گفت: “بهتره با اونا بریم، آنها این جنگل را میشناسد و جای خوبی را برای موندن ما میتونن پیدا کنند. بیا بریم نزدیک و با آنها صحبت کنیم، حتماً جای خوبی را می توانند به ما بدهند.”

موشهای جوان و بچه ها به سرعت به سمت موش پیر و همسرش رفتند.وقتی به پایین درخت رسیدندموش پیر و همسر مهربانش از روی شاخه پایین آمدند و پس از آنکه  هم سلام و احوالپرسی کردند، موش پسر گفت: “ظاهراً شما تازه وارد هستید و تازه به این جنگل اومدید.” موش جوان گفت:”بله من به اتفاق همسر و بچه هام اومدم تا یه لونه خوب پیدا کنم.”

موش پیر و همسر مهربانش از آنها دعوت کردند تا روی تپه سبزی بنشینند و مدتی را با هم بگذرانند. موش جوان به همراه بچه ها و همسرش و موش پیر و خانم موش مهربان به روی تپه سبزی رفتند و هر خوردنی را که همراه داشتند را با هم خوردند. موش جوان داستان اومدنش به این جنگل را برای موش پیر و خانم موش مهربان تعریف کرد.

رستوران بزرگی بود که انبار آذوقه هایش در قسمت پشت رستوران قرار داشت. انبار پر از حبوبات و مواد مورد نیاز پخت غذا بود.
تعدادی موش در آنجا زندگی می کردند و از مواد غذای انبار می خوردند!
صاحب رستوران و تعدادی از افرادی که در آشپزخانه کار می کردند و هر روز مقداری از مواد غذایی انبار را به درون آشپزخانه می‌بردند، بعضی وقت ها متوجه می شدند که جای دندان‌های موش روی برخی مواد خوراکی وجود دارد. و حتی مقداری از آن ها خورده شده، آن ها کم کم فهمیدند و مطمین شدند که درون انبار مواد غذایی موش وجود دارد. پس تصمیم گرفتند تعدادی تله موش تهیه کنند و موش ها را به دام بیاندازند.
آن ها مقداری گردو تهیه کردند و در تله ها قرار دادند و در انبار گذاشتند. موش ها زمان خوردن گردو ها به درون تله می افتادند و مسئولان انبار آنها را می گرفتند و بیرون می انداختند، تا به این ترتیب، مواد غذایی انبار توسط موش ها خورده نشود.
چند روزی گذشت، یک موش جوان همینطور که داشت دور و اطراف مواد غذایی می گشت و می خواست یکی از کیسه های خوشمزه را پاره کند تا مقداری از آن بیرون بریزد و خودش و موشهای کوچک تر بتوانند یک دل سیر غذا بخورند، ناگهان بوی خوب گردو به مشامش خورد.
موش مدام عقب می رفت تا بتواند چند کیسه کوچک را جابه جا کند، پشت سر موش چند کیسه حبوبات کوچک بود، او همین طور که کیسه ها را بیرون می کشید، عقب می رفت تا کیسه ها فضای بیشتری برای بیرون آمدن داشته باشند، که ناگهان پایش درون تله رفت و تله روی شکم موش جوان برگشت و او کاملاً درون تله، گیر افتاد!
از شنیدن صدای افتادن تله روی موش جوان، موش های کوچکتر متعجب شده و به سمت او رفتند و فهمیدند که موش جوان در تله گیر افتاده، موشها از ترس فرار کردند و موش جوان را تنها گذاشتند.
هر لحظه که می گذشت درد شکم موش بخاطر آهن تیزی که روی تله قرار داشت بیشتر و بیشتر می شد. چند لحظه گذشت و موش جوان که شکمش حالا بسیار درد گرفته بود، به خود گفت : ” دو راه برای من وجود دارد، یا می‌توانم تسلیم شوم و دست از تلاش بردارم که در این صورت این فلز به شکم و سینه من فشار می آورد و حتما جانم را از دست می دهم و یا اینکه می توانم از مسئله پیش آمده برای خودم فرصتی بسازم.”
تصمیم گرفت از فلزی که روی قفسه سینه اش قرار دارد به عنوان یک وسیله ورزشی استفاده کند و با بلند کردن آن، بازو و ماهیچه های شکمش را قوی کند. کم کم میله را با دستش گرفت، بار اول آن را را کمی از روی سینه اش بلند کرد، چند بار نفس کشید و چون میله خیلی سنگین بود دوباره به روی سینه اش برگشت. موش کمی استراحت کرد و برای بار دوم فلز را کمی بالاتر برد و بعد دوباره نفس کشید.
موش جوان به یاد پدربزرگش افتاد که یک ورزشکار نیرومند بود. پس پدر بزرگش را در ذهن خود تصور کرد و برای بار سوم آماده شد، میله خیلی سنگین بود دقیقا مانند یک وزنه ورزشی که پدربزرگش آن را بلند می کرد، موش داشت تمام تلاشش را می کرد و همزمان زیبایی های لانه به همراه پنج بچه‌ و همسرش را به خاطر آورد.
یادش آمد که چطور هر روز دور هم می نشستند، حلقه می زدند، غذا می خوردند و می خندیدند. هرچه در ذهن خود صحنه های قشنگی را تداعی میکرد قدرتش بیشتر می شد، یادش آمد که وقتی بچه هایش می خوابیدند، چطور بیدار می ماند و نقشه می کشید تا بهتر برایشان غذا تهیه کند، با یادآوری این خاطرات و مرور هدف های مهمی که درون لانه داشت، بیشتر تلاش می کرد تا میله را بالاتر ببرد. نفسش تند شده بود و عرق از سر و رویش می چکید، با خود گفت : ” الان بهترین موقع است که سریع خودم را به بیرون از وزنه پرتاب کنم.”
تصمیم گرفت تا 3 بشمارد و خودش را بیرون بیاندازد . او با شمارش ۱ ۲ ۳ ناگهان با شجاعت خودش را پرتاب کرد. میله که به فنری متصل بود را در یک لحظه رها کرد و دستانش از زمین جدا شد و خودش را به بیرون انداخت . میله تله به جای اولش برگشت و صدای بلند و ترسناکی داد .
موش که بسیار خسته شده بود و تند تند نفس میزد حالا از فاصله کمی دورتر به تله ای که آن طرف افتاده بود نگاه می کرد و باور نداشت که تا چند لحظه پیش درون این تله ترسناک گیر افتاده بوده و توانسته با قدرت ذهن خود به زیبایی خود جان خود را نجات دهد.
در حالی که شکمش بخاطر جای میله خیلی درد می کرد، خود را به لانه اش رساند و داستان در تله افتادنش را برای فرزندان و همسرش تعریف کرد. بچه ها به دور پدرشان حلقه و او را در آغوش گرفتند. همسرش هم برایش نوشیدنی گرم آورد تا نفسش تازه شود. موش جوان و خانواده اش با هم صحبت کردند و گفتند:” دیگر انبار آذوقه جای خوبی برای زندگی نیست” و تصمیم گرفتند محل زندگی خود را تغییر دهند.
موش جوان از همسر و فرزندان خود خواست تا چند روزی در انبار بمانند و مراقب خود باشند، تا او بتواند بیرون برود و جای تازه‌ و امنی را پیدا کند و سپس به اتفاق هم به خانه جدید بروند و زندگی خوشی را با هم داشته باشند.

 

 

 

نویسنده و هنرمند گوینده : خانم ساناز آذرفرسا

ویرایشگر :لیلاشفیعی ، زهرا فاطمی

تمامی مطالب مربوط به سایت 6خونه می باشد و حق کپی رایت آن محفوظ است . در صورت تمایل به انتشار مطالب بادرج لینک امکان پذیر می باشد

اگه داستان رو دوست داشتین، روی دکمه سبز رنگ ضربه بزنید و اونو برای پدر و مادرای دیگه به اشتراک بزارید

ما منتظر نظرات و پیشنهادهای شما هستیم.ما رو خوشحال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید

داستان های دیگه رو هم بشنوید و بخونید و با دیگران به اشتراک بزارین

دراور کودک فروزن

دراور پلاستیکی 4 کشو آذر طرح فروزن

اسباب بازی

اجاق گاز و ظرفشویی اسباب بازی طرح السا و آنا

بازی فکری و استراتژیک کریدور

اسباب بازی تفنگ ساچمه ای در ۶خونه

اسباب بازی تفنگ ساچمه ای

جعبه بزرگ طرح باب اسفنجی هوم کت

جعبه بزرگ طرح باب اسفنجی هوم کت

ست 4 عددی اسباب بازی لوازم خانگی در ۶خونه

ست ۴ عددی اسباب بازی لوازم خانگی

فهرست