اسباب بازی و بازی فکری در فروشگاه اینترنتی 6خونه
اسباب بازی و بازی فکری در فروشگاه اینترنتی 6خونه

داستان کفش قرمزی

داستان کفش قرمزی

یکی از بهترین روش های آموزش به کودکان از طریق شنیدن داستان می باشد .که امروزه بسیاری از روانشناسان برای حل اختلالات کودکان از قصه درمانی استفاده می کنند  .

هدف‌ آموزشی این داستان  :

این داستان به یادگیری اجازه گرفتن برای انجام هر کاری و فکر کردن به جای ترسیدن در زمانی که چیزی گم می شود، کمک می کند.

متن داستان:

کفشدوزکی زیبا به روی بوته گل رز مشغول خونه تکونی بود آخه قرار بود. خانم کفشدوزک فردای آن روز کفشدوزک کوچولویی رو به دنیا بیاره همه جارو با گلای رنگارنگ تزیین کرده بودن..بابا کفشدوزک هم با پوسته های توخالی فندق از رودخونه آب می‌آورد و همه جا رو آب پاشی می کرد بالاخره فردای اون روز رسید و خانم کفشدوزکی یک کفشدوزک خیلی خوشگل به دنیا آورد .. وچون لکه های قرمزی روی پای کفشدوزک ریزه میزه بود اسم اونو کفش قرمزی گذاشتن … اونروز آقای کفشدوزک حسابی مشغول پذیرایی از مهمونها بود وهمه به خانم کفشدوزک تبریک میگفتن… خلاصه روزها گذشت و گذشت تا کفشدوزک کوچولو که اسمش کفش قرمزی بود کم کم بزرگ شد حالا دیگه مامان کفش قرمزی باید پرواز رو روی گلهای زیبا به کفش قرمزی یاد میداد کفش قرمزی اولش خیلی میترسید پرواز کنه اما پدر ومادر کفش قرمزی با مهربونی و آهسته آهسته پریدن رو از یک غنچه به غنچه ای دیگه و از یک برگ به برگ دیگه به کفش قرمزی یاد می دادن ..مامان و بابای کفش قرمزی صبح زود رفته بودن کنار رودخونه تا حسابی دست و پاشون رو تمیز کنه و بابای کفش قرمزی هم رفته بود تا غذای اونروز رو تهیه کنه …کفش قرمزی از خواب بیدار شد ویادش اومد که مامانش بهش گفته که من صبح زود میرم کنار رودخونه و خیلی هم زود برمیگردم.. کفش قرمزی یکم اینطرف و اونطرف رفت و گلها وبرگها رو نگاه کرد …اون سنجاقکا و کفشدوزک و پروانه های زیادی رو می‌دید که مشغول بازی بودن و از این گل به اون گل میرفتن.. کفش قرمزی با خودش فکر کرد که من دیگه پرواز رو یاد گرفتم پس بهتره که من هم باشجاعت شروع کنم به پریدن و برم جنگل و گل های قشنگ اون رو ببینم کفش قرمزی شروع کرد به پریدن از یک گل به گل دیگه بعضی جاها خیلی زود بالهاش خسته می شد اما به یاد حرف مادرش می‌افتاد که میگفت هر وقت بالهات خسته شد کمی استراحت کن و دوباره شروع کن و تلاشت روادامه بده.. کفش قرمزی بعد از کمی استراحت دوباره از یک گل به گل دیگه رفت اون از ساقه ‌گها بالا میرفت و گلبرگهارو میکشید پایین وداخلشونو نگاه میکرد واز اینهمه زیبایی که در جنگل قرار داشت لذت می برد .اون حسابی سرگرم دیدن گل ها شده بود تا اینکه گرسنش شدو تصمیم گرفت برگرده خونه .ولی( اما بچه‌ها) کفش قرمزی که مسیر خونه رو گم کرده بود و نمی دونست  بین این همه گل و بوته که پرواز کرده و اومده، خونشون از کدوم طرف هست.. کفش قرمزی با خودش فکر کرد که بهتره همینجا روی این گل بشینم تا اگه مامان کفش دوزک و با کفش‌دوزک دنبالم می گردند منو ببینن… مامان کفشدوزک وقتی رسید خونه دید کفش قرمزی توی خونه نیست منتظر موند تا بابا کفش‌دوزک برسه با دیدن بابا کفش‌دوزک ، مامان کفش قرمزی ازش پرسید که آیا توکفش قرمزی و ندیدی؟ بابا کفشدوزک با نگرانی گفت نه کفش قرمزی موقعی که من اومدم توی خونه خوابیده بود اونا خیلی نگران شدن و تصمیم گرفتن برن و همه گل و بوته های جنگل رو بگردن …مامان کفش قرمزی با نگرانی از همه پرنده ها و حشره ها و حیوونا می‌پرسید که اگر کفش قرمزی رو دیدین بهش خبر بدن همه حشرها پروانه‌ها همراه مامان کفش قرمزی وبابای کفش قرمزی دنبال کفش قرمزی می‌گشتن کفش قرمزی همینطور که غرق در فکر بود و از کارش پشیمون شده بود که چرا بدون اجازه پدر مادرش از خونه بیرون اومده و  پدر مادرش رو نگران کرده تصمیم گرفت که همان جا یی که گم شده بماند تا شاید پدر مادرش او رو پیدا کنند یک دفعه دید که پدرو مادرش دارن اون بالا بالاها بین گل و بوته ها دنبال کفش قرمزی می گردن ..کفش قرمزی پدر و مادرش رو صدا زد اما چون هنوز خیلی ریز و کوچولو بود صداشو نشنیدن ..با خودش فکر کرد که بهتره کنار درخت پسته برم و همه پستهایی که زیر درخت ریختن رو جمع کنم و بعدش پوستهای پسترو با رنگ قرمز آلبالو رنگ کنم وکمی دانه سیاه از گلها بچینم واونارو مثل کفشدوزک ،خال خالی کنم وهمشونو کنار هم بچینم تا مامان وبابا از بالا اوناروببینن…. بالاخره کفش قرمزی تعداد زیادی پوسته پسترو که شبیه کفشدوزک شده بودن مثل دستهای بزرگ کفشدوزک دور هم چیدومنتظرنشست تامامان و بابا چشمشون به اونا بخوره وبیان کفش قرمزی ونجات بدن…. مامان کفش دوزک وبابای کفش دوزک همینجور  داشتن پرسون پرسون می‌رفتن سمت خونه و بر میگشتن سمت جنگل که یهو دیدن کنار بوته نیلوفر یه عالمه کفشدوزک هست پس باعجله گفتن میریم پایین و از اونا می پرسیم.. شاید اونا کفش قرمزی رو دیده باشن همینجوری که اونها باهم صحبت میکردن کفش قرمزی با قد کوچولو دستمال سرش رو دراورده بودواونو بالا پایین میکرد تا دیده بشه ومامان وباباش متوجه اون بشن اما قدش خیلی ریزه بود ..پس مامان وبابای کفش قرمزی تصمیم گرفتند به سمت کفشدوزکها برن.. کفش قرمزی بمحض دیدن مامان وباباش کلی خوشحال شد…و هی بالا پایین پرید وصدا زد مامان بابا، من اینجا هستم ..اینا کفشدوزک نیستن اینا پوسته پسته هسن که من با آلبالو و دونه های ریز وسیاه ،اونا رو شبیه خودمون در آوردم تا شما اونا رو ببینین و پیش من بیاین… مامان وبابای کفشدوزک بعد از اینکه زیرکی و دانایی کفشدوزک رو دیدن دیگه نگرانیشون کمتر شدو کفش قرمزی رو توی آغوش گرفتن و به اون آموزش دادن که هیچ وقت تا اونا اجازه ندادن از خونه بیرون نیاد (.بچه های یادتون باشه تا پدر و مادرتون به شما اجازه ندادن هیچ وقت نه دست اونا رو رها کنید ونه بدون اجازه اونا از خونه بیرون بیاین ونه با غریبها صحبت کنین)

 

نویسنده : خانم ساناز آذرفرسا

هنرمند گوینده : خانم ساناز آذرفرسا

ویرایشگر :لیلاشفیعی

ویرایشگر: زهرا فاطمی

تمامی مطالب مربوط به سایت 6خونه می باشد و حق کپی رایت آن محفوظ است . در صورت تمایل به انتشار مطالب بادرج لینک امکان پذیر می باشد

اگه داستان رو دوست داشتین، روی دکمه سبز رنگ ضربه بزنید و اونو برای پدر و مادرای دیگه به اشتراک بزارید

ما منتظر نظرات و پیشنهادهای شما هستیم.ما رو خوشحال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید

داستان های دیگه رو هم بشنوید و بخونید و با دیگران به اشتراک بزارین

دراور کودک فروزن

دراور پلاستیکی 4 کشو آذر طرح فروزن

اسباب بازی

اجاق گاز و ظرفشویی اسباب بازی طرح السا و آنا

بازی فکری و استراتژیک کریدور

اسباب بازی تفنگ ساچمه ای در ۶خونه

اسباب بازی تفنگ ساچمه ای

جعبه بزرگ طرح باب اسفنجی هوم کت

جعبه بزرگ طرح باب اسفنجی هوم کت

ست 4 عددی اسباب بازی لوازم خانگی در ۶خونه

ست ۴ عددی اسباب بازی لوازم خانگی

فهرست